[ English | Française ]

میشلن و من

چند روز پیش یک سری لاستیک نو برای ماشینمون خریده بودم و داشتم می‌بردمشون خونه. ماشین پر شده بود از بوی لاستیک تازه و این بو من رو یه راست برد به حیاط خونه مادربزرگم تو زنجان. حیاط خونه‌اشون پر بود از بوته‌های رز،  گلهای رنگارنگ مختلف، یه درخت بزرگ گردو و چند تا درخت میوه دیگه. اونجا یه بالکن بزرگ، یه حوض اِل شکل، یه توالت با دیوارهای صورتی و درِ تقریبا تمام شیشه‌ایه سبز رنگ و یه زیرزمین تاریک ترسناک هم بود. پشت پنجره‌ها هم پر بود از شیشه‌های آبغوره و ترشی گوجه فرنگی

یه حیاط پشتی دیگه هم بود که عملا واحد دامداری خونه بود. مرغ، خروس، بوقلمون، غاز، اردک و هر چند وقت یه بار هم گوسفندی یا بره‌ای از ساکنین دائمی اون قسمت از خونه بودند. انباری کنار حیاط پشتی هم پر از انگور ،خربزه، انار، پیاز ،سیر و کلی خوراکیهای دیگه بود که خان‌جان (مادربزرگم) برای زمستون انبار می‌کرد. جالب اینکه خیلی از چیزها از سقف و دیوار آویزون بودند.

خونهٔ عجیب و پیچ در پیچی بود که همیشه هم در حال تغییر و تحول بود. تیم بنائی خان‌جان تمام مدت تو یه گوشه خونه مشغول یه پروژه جدید بودند. فکر می‌کنم چند تا خونه کنار همدیگه رو خریده بودن و اونها رو به هم وصله کرده بودن. چون درهایی بود که راه به هیچ جا نداشتند یا مثلا وسط خونه دری بود که ظاهرا یه روزی به کوچه‌ای باز می‌شده. خونه چند تا آشپزخونه،  چهار پنج تا دستشویی، خیاط خونه، انباری، نشیمن، گلخونه، پذیرایی و کلی اتاق داشت. همهٔ اینها خونه رو تبدیل کرده بود به بهترین محل برای قایم‌موشک بازی. گذروندن تعطیلات تابستون تو اون خونه آرزوی همه نوه‌ها بود. آتیش به پا می‌کردیم اگر چندتامون همزمان اونجا می‌بودیم.

[برای دیدن عکسها روشون کلیک کنید]

دور تا دور اون‌ حیاط خوشگل هر چند وقت یکبار پر می‌شد از انواع لاستیکهای کوچیک و بزرگ. گاراژ، زیرزمین و خیلی جاهای دیگه هم پر بودند از لاستیک، تیوب و .... بوی لاستیک نو و رنگ سیاهِ اونها رو لباس و دست و صورتم شد بخشی از خاطرات کودکی من. برای من فرقی بین گلهای لاستیک دوازده-بیست و چهار با گلهای باغچه نبود چون همگی گلهای یه باغچه بودند 

علیرضا، دایی من، سالهاست که تو کار فروش لاستیک هست. در حقیقت خیلی از فامیلهای مادری من تو این کار هستند. اون زمانها علیرضا با پدر و مادرش زندگی می‌کرد و بعدها هم که ازدواج کرد، با خانواده‌اش همچنان تو یه قسمت از اون خونه زندگی می‌کردند. علیرضای جوون، مهربون و بازیگوش بهترین دایی دنیا بود. علیرضا نه تنها حاضر بود که با هم بازی کنیم بلکه خودش هم همچنان عاشق اسباب بازیها بود، مخصوصا انواع ماشینها. علیرضا کلی مجله و کارت بازی درباره ماشینها هم داشت. عشق من به دنیای ماشینها آشکارا میراثی هست که من از اون به ارث بردم. درضمن من همیشه این امید رو هم داشتم که دایی جان می‌تونه هر چیزی رو که من بخوام برام بخره (یا از کلکسیونش بهم ببخشه). علیرضای جوان، تو تجارت لاستیک تازه کار بود و ظاهرا اون زمونها انباری نداشت. به همین خاطر حیاط اون خونهٔ دراندشت پر می‌شد از لاستیکهای کوچیک و بزرگ 

[من در حال راندن هدیه تولدم از دایی علیرضا به همراه خودش. ۱۳۶۰ تبریز]

هر سال تابستون یه چند روزی رو به بهانهٔ کار تو مغازه علیرضا وقت می‌گذروندم. وظیفهٔ من کمک به مشتریها برای حمل لاستیک خریداری شده بود تا از اونها شاگردانه بگیرم. البته خیلی از اون لاستیکها بزرگتر و سنگینتر از خود من بودند و عملا مشتریها خودشون کار رو انجام می‌داند و احتمالا تو رودربایستی با حاج علیرضا حق الزحمه من رو هم پرداخت می‌کردند. با اسم میلشن و اون موجود سفید چاق و عجیب و غریبش اولین بار تو مغازهٔ علیرضا آشنا شدم ولی هیچوقت نفهمیدم که چه ربطی به کار لاستیک و ماشین داره. چرا این موجود ناقص الخلقهٔ خندانِ خنده‌دار باید رو سقف کامیونها و تریلی‌ها باشه. بعدها که بزرگتر شدم، علیرضا نمایندهٔ رسمی میشلن شده بود و میشلن تبدیل شد به مهمترین موضوع بحثهای ما. تا اون موقع پسر دایی‌های من هم به جمع عشاق میشلن پیوسته بودند و سر میز شام و نهار بحث میشلن داغ بود

من همیشه عاشق غذا و آشپزی بودم. هنوز هم غذا خوردن تو رستورانها و کافه‌ها از هیجان انگیزترین سرگرمیها برای من هست ولی تا اون زمانی که خودم به طور حرفه‌ای وارد کار آشپزی شدم، هیچ ایده‌ای نداشتم که چرا بعضی از رستورانها “میشلن استار” هستند. دست بر قضا من عاشق اون شکلی از آشپزی هستم که اتفاقا میشلن هم می‌پسنده. کارآموزی تو بهترین رستوران میشلن استار هلسینکی فرصتی شد تا از نزدیک شاهد اهمیت میلشن تو عالم آشپزی بشم. کار کردن با آدمهایی که عاشقانه زندگیشون رو وقف هنر آشپزی کردن تجربه بزرگی بود. خیلی زود من هم یکی از اونها شدم با این تفاوت که هنوز هم میشلن برای من بوی لاستیک نو، گلهای رز و خاک نم خورده هست وقتی که حابابا (پدربزرگ عزیزم) باغچه‌ها رو آب می‌داد

[موتور سواری در محضر حابابا و مامان. ۱۳۵۸ زنجان]